تبليغاتX
برات حرفای ناگفته دارم...
عاشقانه ها-دل نوشته ها-شعر و ...حرفای ناگفته

 چشم ها
بازهم مرا يارى کنيد
تا در اين بازار سرتاسر
حراج عاشقى
بار يابم عشق ديرينه ى خود را
چشم ها
پلک بر هم بزنيد
تا غبار غم و اندوه دورى دوست
از نگاهم بپرد
روى دیوار قلبم قفسى ساخته ام از تنهایی
که عشقم در آن
پرپر مى زند.

ط§ظٹظ† ظ…ظ†ظ… (-:

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 18:7  توسط ََُُّّّمریم و نگین | 

با دیدگانی گریان شانه هایی خسته و دستانی لرزان


آمدنت را به انتظار نشسته ام


باشد تا به یاری شانه های مهربانت


خیل خستگیهایم را زمین بگذارم

 



+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 8:38  توسط ََُُّّّمریم و نگین | 

اول آبى بود اين دل، آخر اما زرد شد
آفتابى بود، ابرى شد، سياه و سرد شد


آفتابى بود، ابرى شد، ولى باران نداشت

رعد و برقى زد ولى رگبار برگ زد شد


صاف بود و ساده و شفاف، عين آينه

آه، اين آيينه کى غرق غبار و گرد شد؟


هر چه با مقصود خود نزديک تر مى شد، نشد

هر چه از هر چيز و هر ناچيز دورى کرد، شد


هر چه روزى آرمان پنداشت، حرمان شد همه

هر چه مى پنداشت درمان است، عين درد شد


درد اگر مرد است با دل راست رويارو شود

پس چرا از پشت سر خنجر زد و نامرد شد؟


سر به زير و ساکت و بى دست و پا مى رفت دل

يک نظر روى تو را ديد و حواسش پرت شد


بر زمين افتاد چون اشکى ز چشم آسمان

ناگهان اين اتفاق افتاد؛ زوجى فرد شد


 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 15:48  توسط ََُُّّّمریم و نگین | 


قطار مى رود


تو مى روى


تمام ايستگاه مى رود


و من چقدر ساده ام


که سال هاى سال

در انتظار تو


کنار اين قطار رفته ايستاده ام


و همچنان


به نرده هاى ايستگاه رفته


تکيه داده ام

........!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 15:47  توسط ََُُّّّمریم و نگین | 


وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما

چونان که بايدند
نه بايد ها
...
مثل هميشه آخر حرفم

و حرف آخرم را
با بغض مي خورم
عمري است
لبخند هاي لاغر خود را

در دل ذخيره مي کنم
:
باشد براي روز مبادا
!
اما

در صفحه هاي تقويم

روزي به نام روز مبادا نيست

آن روز هر چه باشد

روزي شبيه ديروز

روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما کسي چه مي داند ؟
شايد
امروز نيز روز مبادا باشد
!

وقتي تو نيستي

نه هست هاي ما

چونانکه بايدند
نه بايد ها
...

هر روز بي تو

روز مبادا است !

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 15:46  توسط ََُُّّّمریم و نگین | 

پيش از اينها فكر ميكردم خدا

خانه اي دارد ميان ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتي از الماس وخشتي از طلا

پايه هاي برجش از عاج وبلور


بر سر تختي نشسته با غرور


ماه برق كوچكي از تاج او


هر ستاره پولكي از تاج او


اطلس پيراهن او آسمان

نقش روي دامن او كهكشان

رعد و برق شب صداي خنده اش


سيل و طوفان نعره توفنده اش


دكمه پيراهن او آفتاب


برق تيغ و خنجر او ماهتاب


هيچكس از جاي او آگاه نيست

هيچكس را در حضورش راه نيست

پيش از اينها خاطرم دلگير بود

از خدا در ذهنم اين تصوير بود

آن خدا بي رحم بود و خشمگين

خانه اش در آسمان دور از زمين

بود اما در ميان ما نبود

مهربان و ساده وزيبا نبود

در دل او دوستي جايي نداشت

مهرباني هيچ معنايي نداشت

هر چه مي پرسيدم از خود از خدا

از زمين، از آسمان،از ابرها

زود مي گفتند اين كار خداست

پرس و جو از كار او كاري خطاست

آب اگر خوردي ، عذابش آتش است

هر چه مي پرسي ،جوابش آتش است

تا ببندي چشم ، كورت مي كند

تا شدي نزديك ،دورت مي كند

كج گشودي دست، سنگت مي كند

كج نهادي پاي، لنگت مي كند

تا خطا كردي عذابت مي كند

در ميان آتش آبت مي كند

با همين قصه دلم مشغول بود

خوابهايم پر ز ديو و غول بود

نيت من در نماز و در دعا

ترس بود و وحشت از خشم خدا


هر چه مي كردم همه از ترس بود


مثل از بر كردن يك درس بود


مثل تمرين حساب و هندسه


مثل تنبيه مدير مدرسه

مثل صرف فعل ماضي سخت بود

مثل تكليف رياضي سخت بود

تا كه يكشب دست در دست پدر

راه افتادم به قصد يك سفر

در ميان راه در يك روستا

خانه اي ديديم خوب و آشنا

زود پرسيدم پدر اينجا كجاست

گفت اينجا خانه خوب خداست
!

گفت اينجا مي شود يك لحظه ماند


گوشه اي خلوت نمازي ساده خواند

با وضويي دست ورويي تازه كرد

با دل خود گفتگويي تازه كرد

گفتمش پس آن خداي خشمگين


خانه اش اينجاست اينجا در زمين؟


گفت آري خانه او بي رياست

فرش هايش از گليم و بورياست

مهربان وساده وبي كينه است

مثل نوري در دل آيينه است

مي توان با اين خدا پرواز كرد

سفره دل را برايش باز كرد


مي شود درباره گل حرف زد


صاف و ساده مثل بلبل حرف زد


چكه چكه مثل باران حرف زد


با دو قطره از هزاران حرف زد

مي توان با او صميمي حرف زد


مثل ياران قديمي حرف زد


ميتوان مثل علف ها حرف زد

با زبان بي الفبا حرف زد

ميتوان درباره هر چيز گفت

مي شود شعري خيال انگيز گفت
....


تازه فهميدم خدايم اين خداست


اين خداي مهربان و آشناست


دوستي از من به من نزديك تر


از رگ گردن به من نزديك تر
….

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 15:45  توسط ََُُّّّمریم و نگین | 

خدا مشتی خاک را بر گرفت. می خواست لیلی را بسازد، از عشق خود در آن دمید و لیلی پیش از آن که با خبر شود عاشق شد.

اکنون سالیانی است که لیلی عشق می ورزد، لیلی باید عاشق باشد. زیرا خداوند در آن دمیده است و هرکه خدا در آن بدمد، عاشق می شود.


لیلی نام تمام دختران ایران زمین است، و شاید نام دیگر انسان واقعی !!!!


لیلی زیر درخت انار نشست، درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ ،گلها انار شدند، داغ داغ، هر اناری هزار دانه داشت.

دانه ها عاشق بودند، بی تاب بودند، توی انار جا نمی شدند. انار کوچک بود، دانه ها بی تابی کردند، انار ناگهان ترک برداشت.

خون انار روی دست لیلی چکید. لیلی انار ترک خورده را خورد ، اینجا بود که مجنون به لیلی اش رسید.


در همین هنگام خدا گفت: راز رسیدن فقط همین است، فقط کافیست انار دلت ترک بخورد.


خدا انگاه ادامه داد: لیلی یک ماجراست، ماجرایی آکنده از من، ماجرایی که باید بسازیش.


شیطان که طاقت دیدنه عاشق و معشوقی را نداشت گفت: لیلی شدن ، تنها یک اتفاق است، بنشین تا اتفاق بیفتد.


آنان که سخن شیطان را باور کردند، نشستند و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد.


اما مجنون بلند شد، رفت تا لیلی اش را بسازد ...


خدا گفت: لیلی درد است، درد زادنی نو، تولدی به دست خویشتن است


شیطان گفت: آسودگی ست، خیالی ست خوش.


خدا گفت: لیلی، رفتن است. عبور است و رد شدن.


شیطان گفت: ماندن است و فرو در خویشتن رفتن.


خدا گفت: لیلی جستجوست. لیلی نرسیدن است و بخشیدن.


شیطان گفت: لیلی خواستن است، گرفتن و تملک کردن


خدا گفت: لیلی سخت است، دیر است و دور از دسترس است


شیطان گفت: ساده است و همین جا دم دست است ...


و این چنین دنیا پر شد از لیلی هایی زود، لیلی های ساده ی اینجایی، لیلی هایی نزدیک لحظه ای.


خدا گفت: لیلی زندگی است، زیستنی از نوعی دیگر


چون سخن خدا بدینجا رسید ، لیلی جاودانی شد و شیطان دیگر نبود.


مجنون، زیستنی از نوعی دیگر را برگزید و می دانست که لیلی تا ابد طول می کشد.

لیلی می دانست که مجنون نیامدنی است، اما ماند، چشم به راه و منتظر، هزار سال.


لیلی راه ها را آذین بست و دلش را چراغانی کرد، مجنون نیامد، مجنون نیامدنی است.


خدا پس از هزار سال لیلی را می نگریست، چراغانی دلش را، چشم به راهی اش را...


خدا به مجنون می گفت نرود و مجنون نیز به حرف خدا گوش می داد.


خدا ثانیه ها را می شمرد، صبوری لیلی را.


عشق درخت بود، ریشه می خواست، صبوری لیلی ریشه اش شد.

خدا درخت ریشه دار را آب داد، درخت بزرگ شد، صدها شاخه، هزاران برگ، ستبر و تنومند.


سایه اش خنکی زمین شد، مردم خنکی اش را فهمیدند، مردم زیر سایه ی درخت لیلی بالیدند.


لیلی هنوز هم چشم به راه است چراکه درخت لیلی باز هم ریشه می کند.


خدا درخت ریشه دار را آب می دهد.


مجنون نمی آید، مجنون هرگز نمی آید. مجنون نیامدنی است، زیرا که درخت باز هم ریشه می خواهد.


لیلی قصه اش را دوباره خواند، برای هزارمین بار و مثل هربار لیلی قصه باز هم مرد. لیلی گریست و گفت: کاش این گونه نبود.


خدا گفت : هیچ کس جز تو قصه ات را تغییر نخواهد داد ،لیلی! قصه ات را عوض کن.


لیلی اما می ترسید، لیلی به مردن عادت داشت، تاریخ هم به مردن لیلی خو گرفته بود.


خدا گفت: لیلی عشق می ورزد تا نمیرد، دنیا لیلی زنده می خواهد.


لیلی آه نیست، لیلی اشک نیست، لیلی معشوقی مرده در تاریخ نیست، لیلی زندگی است.

لیلی! زندگی کن

اگر لیلی بمیرد، دیگر چه کسی لیلی به دنیا بیاورد؟ چه کسی گیسوان دختران عاشق را ببافد؟


چه کسی طعام نور را در سفره های خوشبختی بچیند؟


چه کسی غبار اندوه را از طاقچه های زندگی بروبد؟ چه کسی پیراهن عشق را بدوزد؟


لیلی! قصه ات را دوباره بنویس.


لیلی به قصه اش برگشت.


این بار نه به قصد مردن، بلکه به قصد زندگی.


و آن وقت به یاد آورد که تاریخ پر بوده از لیلی های ساده ی گمنام و ......

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 15:45  توسط ََُُّّّمریم و نگین | 


مي ترسم از نبودنت...

و از بودنت بيشتر!!!

نداشتن تو ويرانم ميكند...

و داشتنت متوقفم!!!

وقتي نيستي كسي را نمي خواهم.

و وقتي هستي" تو را" می خواهم.

رنگهايم بي تو سياه است ،و در كنارت خاكستري ام

خداحافظي ات به جنونم مي كشاند...

و سلامت به پريشانيم!؟!

بي تو دلتنگم و با تو بي قرار....

بي تو خسته ام و با تو در فرار...

در خيال من بمان

از كنار من برو

من خو گرفته ام به نبودنت

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 15:44  توسط ََُُّّّمریم و نگین | 


گفتى: غزل بگو! چه بگويم مجال كو
شيرين من، براى غزل شور و حال كو


پر مى زند دلم به هواى غزل، ولى

گيرم هواى پرزدنم هست، بال كو


گيرم به فال نيك بگيرم بهار را

چشم و دلى براى تماشا و فال كو


تقويم چارفصل دلم را ورق زدم

آن برگ هاى سبز سرآغاز سال كو


رفتيم و پرسش دل ما بى جواب ماند

حال سؤال و حوصله قيل و قال كو


 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 15:42  توسط ََُُّّّمریم و نگین | 



اگر سنگ،سنگ...
اگر آدمي ،آدمي است

اگر هر کسي جز خودش نيست
اگر اين همه آشکارا بديهي است

چرا هر شب و روز، هر بار
  به ناچار

هزاران دليل و سند لازم است،

که ثابت کند
:
تو توئي؟


هزاران دليل و سند،
که ثابت کند
...


با اين همه



اما

با اين همه

تقصير من نبود
که با اين همه
...
با اين همه اميد قبولي

در امتحان سادهْ تو رد شدم





اصلاً نه تو ، نه من
!
تقصير هيچ کس نيست





از خوبي تو بود

که من

بد شدم
!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 15:41  توسط ََُُّّّمریم و نگین | 



ما که اين همه براي عشق
آه و ناله ي دروغ مي کنيم

راستي چرا

در رثاي بي شمار عاشقان

-که بي دريغ
-
خون خويش را نثار عشق مي کنند


از نثار يک دريغ هم
دريغ مي کنيم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 15:40  توسط ََُُّّّمریم و نگین | 

نمی دانست دلش را کجا گم کرده است .

 تنها احساس خوش را به یاد داشت. احساسی که تابه حال نداشته است .

گیج و مبهوت به دنبال دلش می گشت به هرکجا که میرسید می پرسید .

هرکجا که احساس می کرد دلش آنجا باشد سر کشید .

اما هیچ نیافت .نا امید راه خانه را در پیش گرفت. نگاهش را لحظه ای از زمین جدانمیکرد .

دلش را در زمین می جست با خودمی گفت :شایدکه لحظه ای غفلت کرده و آن را برزمین انداخته باشم .

وای برمن اگر این چنین شده باشد وای بر من که حالا هزاران جای پابر رویش نقش بسته است .

دراین افکاربودکه صدایی او را متوجه خود کرد وقتی که سربه سوی صدا برگرداند کودکی را دید که قلبی زخمی در دستانش می تپد .

ناله ای سرداد و بر زمین افتاد بیدار که شد دلش سر جایش بود .

اما پراز زخم هایی که مرحمی نداشتند.اشک چشمانش را نمناک کرد و به یاد کودک افتاد او را در کنار خود دید .

 خوب که به آن نگریست متوجه شد که آن کودک شبیه خودش است ازاو پرسید که این قلب را کجا پیدا کردی ،

کودک آرام جواب داد در راه می گذشتم تو را دیدم که غرق درصورتی زیبا قلبت را به صاحب آن می دادی .

وقتی او قلب تو را گرفت تو را ترک کرد من نیز به دنبال او رفتم چندین گام بیشتر بر نداشته بود که قلبت را بر زمین انداخت و قلب دیگری را در دست گرفت .

وقتی که قلب تو بر زمین افتاد هر رهگذری که عبور می کرد پا بر روی آن می گذاشت تا این که رفت و آمد ها تمام شد و من توانستم آن را از زیر پا ها و از روی زمین بردارم .

او که حالا به یادش آمده بود که دلش را کجا گم کرده است .

نگاهی به قلبش انداخت وبا خود عهد بست که دیگر دلش را به هر رهگذری نسپارد .

الا خدا که عشق فقط از برای خداست.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 14:30  توسط ََُُّّّمریم و نگین | 

در آغوشم بگیر امشب, من از کابوس می ترسم

 

نذار بارونی شم, بارون!, از اقیانوس می ترسم

 

بازم از چشمت افتادم, برو این آخرین درسه

 

نبر رویات و از خوابم, دلم تنهایی می ترسه

 

نگو باید خودم باشم, بمونم بی تو با هزیون

 

کمک کن نازنین من, گرفتاره دل مجنون

 

نگو رسم زمون اینه, گلاب و آب و آیینه

 

نرو تنها می شم بی تو, بری هر لحظه نفرینه

 

خودم دیدم خودم خواستم, خودم کور شم الهی زود

 

خودم گفتم هوای تو, هوای پر کشیدن بود

 

نذار تنها بشم امشب, بغل کن آرزوهامو

 

ندیدم چیزی از امروز, بساز دنیای فردامو

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 15:18  توسط ََُُّّّمریم و نگین | 


بذار يواش شروع کنم. سلام گلم، هم نفسم
آرزوهام راضي شدن، ديگه بهت نميرسم


گفتم چيا گفتي بهم، گفتي که: "آينده داري
دنيا همش عاشقي نيست، خنده داري، گريه داري."


گفتم که گفتي: "من باشم، به لحظه هات نميرسي."
به قول دل، شايد دلت گرو باشه پيش کسي
!


خلاصه گفتم که چشات، قصد رسيدن نداره
رؤياها کاله و دسات، خياله چيدن نداره


گفتم که گفتي زندگيت غصّه داره، سفر داره
هم واسه من، هم واسه تو، با هم بودن خطر داره


گفتم تو گفتي: "رؤياها، مال شباي شاعراس
شهامتو کسي داره، که شاعر مسافراس


مسافرا اون آدمان، که با حقيقت ميمونن
تلخياشو خوب ميچشن، غصّه هاشو خوب ميدونن."


گفتم فقط ميخواي واست، يه حس محترم باشم
عاشقيمو قايم کنم، تو طالع تو کم باشم
!!


گفتم که گفتي: "ما دو تا، به درد هم نميخوريم
ولي يه جا مثل هميم، هر دومون از قصّه پريم."


گفتم تو گفتي: "ميتونيم، يادي کنيم از هم ديگه
اما کسي به اون يکي، ليلي و مجنون نميگه."


گفتم تو گفتي: "سهممون، از زندگي جدا جداس
حرف تو رو چشم منه، اما اينام دست خداس!"


هرچي که تو گفته بودي، گفتم به دل بي کم و بيش
حال خودم؟ نه راه پس مونده برام، نه راه پيش


اين حرفاي خودت بوده، از من ديوونه تر ديدي؟!
اصلاً نگفتم اينا رو، خودت ديدي يا شنيدي


دلم که حرفاتو شنيد، اوّل که باورش نشد
ولي نه، بهتره بگم، نفهميدش، سرش نشد


يه جوري مات و غم زده، فقط به دورا خيره شد
رنگ از رخش... نه، نپريد، شکست و مرد و تيره شد..


بلور رؤياهام ولي، چکيد مثه خواب تگرگ
آرزوهام از هم پاشيد، رسيد ته کوچه مرگ..


راستش ازم چيزي نموند، به جز همين جسم ظريف
خوب ميدوني چي ميکشه، غريب تو خونه حريف


نگي چرا نوشته هام، لطيف و عاشقونه نيست..
رؤيا و آرزوم که هيچ، حتي دل ديوونه نيست


زيبا بايد تنهائي من، اين نا مه رو سيا کنم
رسم گذشته ها ميگه، بايد به تو نيگا کنم


حرفاتو گفتم به خودت، ببيني راستي تو زدي؟!
اصلاً توي ذات تو هست؟! يه همچي چيزي بلدي؟!


اگر تو بيداري بودي، بشين، ميادش خبرم
اگر نگفتي بنويس، من ميخوام از خواب بپرم


دوست دارم چه توي خواب، چه توي مرگ و بيداري..
فداي يه تار موهات، که تو منو دوست نداري!


مواظب آدما باش، زندگي گرگه زيبا جون
خداي رؤياي منم، هنوز بزرگه زيبا جون


 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 14:13  توسط ََُُّّّمریم و نگین | 

به او بگوييد .............!!!


هيچ بادي نتوانست پيغام مرا پشت دل او ببرد

لااقل اگر روزي پرسيد

 
در مورد عشق

 پس بگوييد به او :

عشق همان بود كه من به او مي ورزيدم 

 


 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 13:54  توسط ََُُّّّمریم و نگین | 

اين قفسه سينه که می بينی يه حکمتی داره. خدا وقتی آدمو آفريد سينه اش قفسه نداشت. يه پوست نازک بود رو دلش.

يه روز آدم عاشق دريا شد. اونقدر که با تموم وجودش خواست تنها چيز با ارزشی که داره بده به دريا. پوست سينه شو دريد و قلبشو کند و انداخت تو دريا. موجی اومد و نه دلی موند و نه آدمی.

خدا... دل آدمو از دريا گرف و دوباره گذاشت تو سينش. آدم دوباره آدم شد. ولی امان از دست اين آدم.

دو روز بعد آدم عاشق جنگل شد. دوباره پوست نازک تنشو جر داد و دلشو پرت کرد ميون جنگل. باز نه دلی موند و نه آدمی.

خدا ديگه کم کم داشت عصبانی ميشد. يه بار ديگه دل آدمو برداشت و محکم گذاشت تو سينه اش. ولی مگه اين آدم, آدم می شد. اين بار سرشو که بالا کرد يه دل که داش هيچی با صد دلی که نداش عاشق آسمون شد. همه اخم و تخم خدا يادش رفت و پوست سينه شو جر داد و باز دلشو پرت کرد ميون آسمون. دل آدم مثه يه سيب سرخ قل خورد و قل خورد و افتاد تو دامن خدا.

نه ديگه... خدا گفت... اين دل واسه آدم ديگه دل نمی شه.

آدم دراز به دراز چش به آسمون رو زمين افتاده بود. خدا اين بار که دل رو گذاشت سرجاش بس که از دست آدم ناراحت بود يه قفس کشيد روش که ديگه آها ديگه... بسه.

آدم که به خودش اومد ديد ای دل غافل... چقدر نفس کشيدن واسش سخت شده. چقدر اون پوست لطيف رو سينش سفت شده. دست کشيد به رو سينشو وقتی فهميد چی شده يه آهی کشيد همچين که از آهش رنگين کمون درست شد. و اين برای اولين بار بود که رنگين کمون قبل از بارون درست شد.

بعد هی آدم گريه کرد هی آسمون گريه کرد. روزها و روزها گذشت و آدم با اون قفس سنگين خسته و تنها روی زمين سفت خدا قدم می زد و اشک می ريخت. آدم بيچاره دونه دونه اشکاشو که می ريخت رو زمين و شکل مروارید می شد برمی داشت و پرت می کرد طرف خدا تو آسمون. تا شايد دل خدا واسش بسوزه و قفسو برداره.

اينطوری بود که آسمون پر از ستاره شد.

ولی خدا دلش واسه آدم نسوخت که خلاصه يه شب آدم تصميم خودشو گرفت. يه چاقو برداشت و پوست سينشو پاره کرد. ديد خدا زير پوستش چه ميله های محکمی گذاشته... دلشو ديد که اون زير طفلکی مثه دل گنجشک می زد و تالاپ تولوپ می کرد.

انگشتاشو کرد زير همون ميله ای که درست روی دلش بود و با همه زوری که داش اونو کند. آخ... اونقد دردش اومد که ديگه هيچی نفهميد و پخش زمين شد.

....

خدا ازون بالا همه چی رو نيگا می کرد. دلش واسه آدم سوخت. استخونو برداشت و ماليد به دريا و آسمون و جنگل.

يهو همون تيکه استخون روی هوا رقصيد و رقصيد.

چرخيد و چرخيد.

آسمون رعد زد و برق زد.

دريا پر شد از موج و توفان و درختای جنگل شروع کردن به رقصيدن.

همون تيکه استخون يواش يواش شکل گرفتو شد و يه فرشته٬ با چشای سياه مثه شب آسمون٬ با موهای بلند مثه آبشار توی جنگل٬ اومد جلو و دست کشيد روی چشای بسته آدم.

آدم که چشاشو باز کرد اولش هيچی نفهميد. هی چشاشو ماليد و ماليد و هی نيگا کرد. فرشته رو که ديد با همون يه دل که نه با صد تا دلی که نداشت عاشقش شد. همون قد که عاشق آسمون و دريا و جنگل شده بود. نه... خيلی بيشتر.

پاشد و فرشته رو نيگا کرد. دستشو برد گذاشت روی دلش همونجا که استخونشو کنده بود. خواست دلشو دربياره و بده به فرشته. ولی دل آدم که از بين اون ميله ها در نميومد. بايد دوسه تا ديگه ازونا رو هم ميکند.

تا دستشو برد زير استخون قفس سينش فرشته اروم اروم اومدجلو. دستاشو باز کرد و آدمو بغل کرد.

سينشو چسبوند به سينه آدم.


خدا ازون بالا فقط نيگا می کرد با يه لبخند رو لبش.

آدم فرشته رو بغل کرد. دل آدم يواش و يواش نصفه شد و آروم آروم خزيد تو سينه فرشته خانوم. فرشته سرشو آورد بالا و توی چشای آدم نيگا کرد.

آدم با چشاش می خنديد.

فرشته سرشو گذاش رو شونه آدم و چشاشو بست. آدم يواشکی به آسمون نيگا کرد و از ته دلش دست خدا رو بوسيد.

اونجا بود که برای اولين بار دل آدم احساس آرامش کرد.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 13:52  توسط ََُُّّّمریم و نگین | 

دستای گناهکارمونو بالا ببریم و خالصانه

                                                    برای آمدنش

                                                                              دعا کنیم

 

ما معتقدیم که عشق سر خواهد زد


بر پشت ستم کسی تیر خواهد زد


سوگند به هر چهارده آیه نور


سوگند به زخم های سرشار غرور


آخر شب سرد ما سحر می گردد


مهدی به میان شیعه برمی گردد


یا امام زمان انتظار هم از نیامدنت بی تاب شد ...

                                                                                                      (آقا جون التماس دعا)...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 22:42  توسط ََُُّّّمریم و نگین | 

هر که خوبی کرد زجرش میدهند


هر که زشتی کرد اجرش میدهند


باستان کاران تبانی کرده اند


عشق را هم باستانی کرده اند


هرچه انسانها طلایی تر شدند


عشق ها هم مومیایی تر شدند


اندک اندک عشق بازان کم شدن


نسلی از بیگانگان آدم شدند

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 18:17  توسط ََُُّّّمریم و نگین | 

 این بازار نامردی به دنبال چه می گردی؟ .....

 نمی یابی نشان هرگز تو از عشق و جوانمردی ......

برو بگذر از این بازار ، از این مستی و طنازی .....

 اگر چون کوه هم باشی در این دنیا تو می بازی

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 18:14  توسط ََُُّّّمریم و نگین | 

من در ابتدا می اندیشم.که ناگهان تو را یافته ام.ناگهان تو را پیدا کردم.ولی چه خیال دردناکی.

تو را هنوز نیافته ام

به من فرصتی ده.برای نو شدن.من تو را راندم ولی در میان هق هقم گم شدم

نمیدانم چرا زمان نمیگذرد.عقربه ها رام شده اند و اشکهایةةم مانع گذر ثانیه ها

کمی از تنهایی چشمهایت به آسمانم بیا.در میان هق هقم مرا در آغوش بگیر

عشق من مرا دریاب.راهی نشانم ده

***

دیشب ناباورانه تصمیم گرفتم ولی از سرزنش دلم رهایی ندارم.دوسش دارم.بدون او نمیتونم

خدایا تو یا راهی جلوی پام بذار.در میان تاریکی گمم

 

ساده بايد گفت


                                                  قصه احساس را

  بي کنايه ,


                       بي نياز از واژه ها


   بي قافيه 


                  اي خيال  نازنين    

                  


 دوستت  دارم فقط همين! ...

 


 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 13:7  توسط ََُُّّّمریم و نگین | 

مي خوام تو رو که باشي جون بدي تا نميرم

عزيز هم ترانه تو واژه ها اسيرم

مي خوام تو رو که باشي تو دم دمه نفس هام

تو لحظه هاي دردم محکم بگيري دستام

مي خوام تو رو که باشي حتي اگه نباشم

حتي اگه تو رويا خيال رفته باشم

مي خوام تو رو که باشي گم بشي تو وجودم

حتي وقتي نبودي من عاشق تو بودم

از من بخواه که باشم کم نيارم تو دستات

پر پر بشم تو حس خواب لطيف چشمات

از من بخواه که باشم بودني رنگ موندن

حست کنم تو رگهام عين ترانه خوندن


از تو مي خوام که باشي  باشم و باشی ياور  

 تو لحظه هام بموني تا دم دماي آخر


از تو مي خوام که باشي تا که ترانه باشه 

 اگه يه روز بميرم رو شونه تو باشم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 20:28  توسط ََُُّّّمریم و نگین | 

اگه عمرم یه نفس بود

واسه دیدار تو بس بود

آخه عاشق تو بودم

نبودم؟



اگه دیر به تو رسیدم

اگه آخرش بریدم

ولی آرزوم و دیدم

ندیدم؟



از خدا چیزی نخواستم

جز یه عشق یادگاری

پیشکش تو، که یه روزی

بتونی تنهام بذاری



از تو هم چیزی نخواستم

که به فکر من نباشی

میدونی، دلم نیومد

پای عشق من فدا شی



اگه قسمتم نبودی

ولی فرصتم که دادی

با تو باشم

وقتی این شعر و می خونی

که تو دنیای  تو نشستم

از خدام بوده که با تو

آشنا شم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 13:25  توسط ََُُّّّمریم و نگین | 


قصه‌ی‌ کهنه‌ دروغ‌ بود ، من‌ُ ما بچه‌گی‌ کردیم‌
که‌ به‌ جای‌ قصه‌ خوندن‌ قصه‌ رُ زندگی‌ کردیم‌


درِ آرزو رُ بستیم‌ ، دلمون‌ به‌ قصه‌ خوش‌ بود
رُستم‌ِ کتاب‌ِ کهنه‌ ته‌ِ قصه‌ بچه‌کش‌ بود


حالا تو قحطی‌ِ رؤیا اجاق‌ِ ترانه‌ سرده‌
کسی‌ رو بخارِ شیشه‌ دل‌ُ نقّاشی‌ نکرده‌


سَرُ ته‌ زدن‌ به‌ دیوار ، برگ‌ِ آگهی‌ِ ترحیم‌
یه‌ نفر نوشته‌ جمعه‌ رو همه‌ روزای‌ تقویم‌

قصه‌گو کتابو واکن‌ ! اسم‌ِ آخرُ صدا کن‌ !
سایه‌ی‌ بلندِ خواب‌ُ از ترانه‌ها جدا کن‌ !


از سرِ سطرِ ستاره‌ ، بنویس‌ تا راه‌ِ چاره‌ !
بنویس‌ که‌ دل‌ برای‌ حرف‌ِ تازه‌ بی‌قراره‌ !


آسمون‌ِ قصه‌مون‌ُ بنویس‌ با رنگ‌ِ آبی‌ !
عشق‌ُ با رنگ‌ِ ترانه‌ ! شب‌ُ با رنگ‌ِ خرابی‌ !


فصل‌ِ آخرِ کتاب‌ُ پُر کن‌ از عطرِ علاقه‌ !
تا دیگه‌ برای‌ ریشه‌ ، تیشه‌ دَس‌ نگیره‌ ساقه‌ !

ما روی‌ سایه‌هامون‌ خط‌ُ نشون‌ کشیدیم‌
با صدتا کفش‌ِ سُربی‌ تا ته‌ِ شب‌ دویدیم‌


از قُرُق‌ِ سکوت‌ِ ثانیه‌ها گذشتیم‌
آخرِ قصه‌ اما ، به‌ ابتدا رسیدیم‌

چرخ‌ُ فلک‌ می‌خواستیم‌ ، فَلَک‌ نصیبمون‌ شد
ساده‌ی‌ ساده‌ بودیم‌ ، کلَک‌ نصیبمون‌ شد


دنبال‌ِ یه‌ حقیقت‌ تو آینه‌ها می‌گشتیم‌
اما تو قاب‌ِ گریه‌ ، تَرَک‌ نصیبمون‌ شد


 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 13:23  توسط ََُُّّّمریم و نگین | 


اگر يادتان ماند و باران گرفت

دعايي براي بيابان كنيد

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 13:10  توسط ََُُّّّمریم و نگین | 

گفتم : تو ش‍‍‍‍ـیرین منی. گفتی : تو فرهـادی مگر؟

گفتم : خرابت می شـوم. گفتی : تو آبـادی مگـر؟

گفتم : ندادی دل به من. گفتی : تو جان دادی مگر؟

گفتم : ز کـویت مـی روم. گفتی :تو آزادی مگـر؟

گفتم : فراموشم مکن. گفتی : تو در یادی مگر؟

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 13:9  توسط ََُُّّّمریم و نگین | 


گریه‌ نکن‌ ! عزیزِ من‌ ! حالا که‌ گریه‌ زوریه‌ ،
حالا که‌ تنها چاره‌مون‌ دل‌ دل‌ِ وُ صبوریه‌ ،
تکیه‌ بده‌ به‌ این‌ صدا ، غصه‌ نخور که‌ فاصله‌
بین‌ نگاه‌ِ من‌ُ تو هزار تا سال‌ِ نوریه‌

گریه‌ نکن‌ ! آینه‌ ساز ! خسته‌ نشو از این‌ حضور
از این‌ حضورِ بی‌صدا ، از این‌ حضورِ سوت‌ُ کور
خسته‌ نشو ! خسته‌ نشو ! نبض‌ِ ستاره‌ رُ بگیر
عطرِ ترانه‌ می‌گذره‌ ، از تو حصارِ بی‌عبور

بیا دروازه‌ی‌ نورُ روی‌ سایه‌ها ببندیم‌
وقتی‌ ممنوعه‌ تبسم‌ ، با لب‌ِ بسته‌ بخندیم‌

گریه‌ نکن‌ ! عزیزِ من‌ ! گریه‌ فقط‌ یه‌ مرهمه‌
کنار این‌ بغض‌ِ بزرگ‌ ، اشکای‌ ما خیلی‌ کمه‌
گریه‌ نکن‌ ! چراغ‌ عشق‌ توی‌ ترانه‌ روشنه‌
جرقه‌های‌ سایه‌کش‌ تو این‌ صدا دَم‌ به‌ دَمه‌

همطپش‌ِ همیشگی‌ ! لرزش‌ِ دستام‌ُ بگیر
برق‌ِ نگات‌ خط‌ می‌کشه‌ رو این‌ سیاهی‌ِ حقیر
توی‌ ضیافت‌ صدا تا ته‌ شعرِ من‌ برقص‌
اطلس‌ِ آوازُ بکش‌ رو سرِ واژه‌های‌ پیر

بیا دروازه‌ی‌ نورُ روی‌ سایه‌ها ببندیم‌
وقتی‌ ممنوعه‌ تبسم‌ ، با لب‌ بسته‌ بخندیم‌

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 12:58  توسط ََُُّّّمریم و نگین | 

خالی‌ام‌ ! خالی‌ از آواز ، خالی‌ از جرأت‌ِ پرواز
ای‌ غزل‌ترین‌ ترانه‌ ! من‌ُ از اَزَل‌ بیاغاز


من‌ُ پُر کن‌ از ستاره‌ ، از یه‌ فریادِ دوباره‌
از یه‌ آهنگ‌ِ قدیمی‌ که‌ خریداری‌ نداره‌


من‌ُ پُر کن‌ از پرستو ، از شب‌ِ نگاه‌ِ آهو
از تو خاکسترِ دریا ، زنده‌ شو ! ترانه‌ بانو !


با تو بادبادک‌ِ رؤیا توی‌ پنجه‌های‌ باده‌
بی‌تو حتا یه‌ چراغم‌ از سرِ کوچه‌ زیاده‌

ترانه‌ی‌ سکوتم‌ُ تنها تو می‌شنوی‌ عزیز !
عطرِ زلال‌ِ تنت‌ُ رو تن‌ِ لحظه‌هام‌ بریز !

بگو از شب‌ تا خروسخون‌ فاصله‌ چن‌ تا ستاره‌س‌ ؟
بگو کی‌ لحظه‌ی‌ ناب‌ِ اون‌ تولدِ دوباره‌س‌ ؟


بگو تا سفره‌ی‌ هف‌ سین‌ چَن‌ تا یخبندون‌ِ سرده‌ ؟
بگو چشمای‌ ترانه‌ چَن‌ تا بغض‌ُ گریه‌ کرده‌ ؟


بگو با منی‌ که‌ نبض‌ِ روزگارُ دَس‌ بگیرم‌
بگو تا از این‌ زمونه‌ خنده‌هام‌ُ پَس‌ بگیرم‌


بگو هستی‌ که‌ بمونم‌ ، پُشت‌ِ زندگی‌ نمیرم‌
تو که‌ تو قصه‌ نباشی‌ از تموم‌ِ قصه‌ سیرم‌

ترانه‌ی‌ سکوتم‌ُ تنها تو می‌شنوی‌ عزیز !
عطرِ زلال‌ِ تنت‌ُ رو تن‌ِ لحظه‌هام‌ بریز !

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 12:57  توسط ََُُّّّمریم و نگین | 

شبا تو تمام شهر دو تا دريچه روشنه
يكي چلچراغ توست ، اون يكي فانوس منه
ما مث دو تا ستاره مي درخشيم توي شب
نبض سرخ نفسم تنها واسه تو مي زنه

ما دوتا پولك نوريم رو يه ترمه ي سياه
يه گذر با دو تا فانوس ، يه شبيم با دو تا ماه
نكنه يه شب ستاره ي تو روشن نباشه
نكنه يه وقت من رو جا بذاري تو نيمه راه
نكنه پنجره ت رو يكي ببنده ! نازنين !
نكنه چشمكت رو بدزدن از شب زمين !
بي تو من جايي ندارم تو تموم آسمون !
بي تو من سايه ي يك ستاره ام ! فقط همين

بين اين دو تا دريچه يه پل از ترانه هاس
جاده ي روشن بيداري عاشقانه هاس
بين آواز من و دل تو فاصه نيست
تپش ترانه ها رها از اين بهانه هاس

اين دو تا ستاره سرچشمه ي آواز منن
مث دونه هاي الماس توي شب برق مي زنن
چلچراغ عشق ما هيچ شبي خاموش نمي شه
حتي ما اگه نباشيم اين چراغا روشنن

نكنه پنجره ت رو يكي ببنده ! نازنين!
نكنه چشمكت رو بدزدن از شب زمين !
بي تو من جايي ندارم تو تموم آسمون !
بي تو من سايه ي يك ستاره ام ! فقط همين !

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 12:53  توسط ََُُّّّمریم و نگین | 

 

بی تو بودن کار من نیست، تا دلت نرفته برگرد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 18:27  توسط ََُُّّّمریم و نگین | 

خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،


چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟
!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی
‌کردی.

خداوندا
!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی


لباس فقر
پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی


‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌


و شب آهسته و خسته


تهی‌ دست و زبان بسته


به سوی ‌خانه باز
آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی


نمی‌گویی؟
!

خداوندا
!

اگر در روز گرما خیز تابستان


تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی


لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری


و قدری آن طرف‌تر


عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌


و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در
روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی


نمی‌گویی؟
!

خداوندا
!

اگر روزی‌ بشر گردی‌


ز حال بندگانت با خبر گردی‌


پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت
.

خداوندا تو
مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن


در این دنیا چه
دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 18:24  توسط ََُُّّّمریم و نگین | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
دست ، دست دو تا دست ، دو دست عاشقانه / دو دست پاک و پرمهر ، یه حس صادقانه

نوشته های پیشین
هفته دوم آبان 1388
هفته سوم مهر 1388
هفته دوم مهر 1388
هفته اوّل شهریور 1388
هفته چهارم مرداد 1388
هفته دوم مرداد 1388
هفته اوّل مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته سوم تیر 1388
هفته دوم تیر 1388
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته سوم فروردین 1388
هفته دوم اسفند 1387
هفته اوّل اسفند 1387
هفته دوم بهمن 1387
هفته دوم دی 1387
هفته چهارم آذر 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته دوم فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته سوم اسفند 1386
آرشیو موضوعی
حرف دل
پیوندها
بزرگتـــــــــــرین مرجع اس ام اس
جدیدتــــــــــرین اس ام اس ها
sms هاي عاشــــــــــقانه
بهار اشـــــــعـــار
صفا30 تی کرج
عشق پائیزی
۩۞۩ √عکس√جوک√مطالب جالب و خواندنی√SMS جدید ۩۞۩
عاشقانه های پرهام
فریاد عشق(نازنین)
پنجره ای رو به دل
'گروه علوم تربیتی
غروب جـنگ
::جایی برای با هم بودن::
غروب جنگ
دختر بهاری
مهــــمــــان دنیـــا
نیستش
فریاد عشق( عاشقانه های رامین)
عشق(ترنم)
(سرنوشت را كي مي توان از سر نوشت....)
پديده
انسان امروز
نفس تنهایی(منفرد)
دیدار ایرانیان
بچه هایی از دیار چهار محال بختیاری
عشقولانه ها
افزايش بازديد سريع
جدیدترین ها...
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

; خطاطي نستعليق آنلاين ;

فال عشق

** www.shereno.com **

با خانه

گروه :

2khali.blogfa.com

**

کد آهنگ

**