![]() |
![]() |
|
| عاشقانه ها-دل نوشته ها-شعر و ...حرفای ناگفته |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 18:7 توسط ََُُّّّمریم و نگین |
|
|
با دیدگانی گریان شانه هایی خسته و دستانی لرزان
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 8:38 توسط ََُُّّّمریم و نگین |
|
|
اول آبى بود اين دل، آخر اما زرد شد
رعد و برقى زد ولى رگبار برگ زد شد
آه، اين آيينه کى غرق غبار و گرد شد؟
هر چه از هر چيز و هر ناچيز دورى کرد، شد
هر چه مى پنداشت درمان است، عين درد شد
پس چرا از پشت سر خنجر زد و نامرد شد؟
يک نظر روى تو را ديد و حواسش پرت شد
ناگهان اين اتفاق افتاد؛ زوجى فرد شد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 15:48 توسط ََُُّّّمریم و نگین |
|
|
در انتظار تو
........!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 15:47 توسط ََُُّّّمریم و نگین |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 15:46 توسط ََُُّّّمریم و نگین |
|
|
پيش از اينها فكر ميكردم خدا |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 15:45 توسط ََُُّّّمریم و نگین |
|
|
خدا مشتی خاک را بر گرفت. می خواست لیلی را بسازد، از عشق خود در آن دمید و لیلی پیش از آن که با خبر شود عاشق شد. اکنون سالیانی است که لیلی عشق می ورزد، لیلی باید عاشق باشد. زیرا خداوند در آن دمیده است و هرکه خدا در آن بدمد، عاشق می شود.
دانه ها عاشق بودند، بی تاب بودند، توی انار جا نمی شدند. انار کوچک بود، دانه ها بی تابی کردند، انار ناگهان ترک برداشت. خون انار روی دست لیلی چکید. لیلی انار ترک خورده را خورد ، اینجا بود که مجنون به لیلی اش رسید.
لیلی می دانست که مجنون نیامدنی است، اما ماند، چشم به راه و منتظر، هزار سال.
خدا درخت ریشه دار را آب داد، درخت بزرگ شد، صدها شاخه، هزاران برگ، ستبر و تنومند.
لیلی! زندگی کن اگر لیلی بمیرد، دیگر چه کسی لیلی به دنیا بیاورد؟ چه کسی گیسوان دختران عاشق را ببافد؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 15:45 توسط ََُُّّّمریم و نگین |
|
|
و از بودنت بيشتر!!! نداشتن تو ويرانم ميكند... و داشتنت متوقفم!!! وقتي نيستي كسي را نمي خواهم. و وقتي هستي" تو را" می خواهم. رنگهايم بي تو سياه است ،و در كنارت خاكستري ام خداحافظي ات به جنونم مي كشاند... و سلامت به پريشانيم!؟! بي تو دلتنگم و با تو بي قرار.... بي تو خسته ام و با تو در فرار... در خيال من بمان از كنار من برو من خو گرفته ام به نبودنت
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 15:44 توسط ََُُّّّمریم و نگین |
|
|
گيرم هواى پرزدنم هست، بال كو
چشم و دلى براى تماشا و فال كو
آن برگ هاى سبز سرآغاز سال كو
حال سؤال و حوصله قيل و قال كو
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 15:42 توسط ََُُّّّمریم و نگین |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 15:41 توسط ََُُّّّمریم و نگین |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 15:40 توسط ََُُّّّمریم و نگین |
|
|
نمی دانست دلش را کجا گم کرده است . تنها احساس خوش را به یاد داشت. احساسی که تابه حال نداشته است .
گیج و مبهوت به دنبال دلش می گشت به هرکجا که میرسید می پرسید .
هرکجا که احساس می کرد دلش آنجا باشد سر کشید .
اما هیچ نیافت .نا امید راه خانه را در پیش گرفت. نگاهش را لحظه ای از زمین جدانمیکرد .
دلش را در زمین می جست با خودمی گفت :شایدکه لحظه ای غفلت کرده و آن را برزمین انداخته باشم .
وای برمن اگر این چنین شده باشد وای بر من که حالا هزاران جای پابر رویش نقش بسته است .
دراین افکاربودکه صدایی او را متوجه خود کرد وقتی که سربه سوی صدا برگرداند کودکی را دید که قلبی زخمی در دستانش می تپد .
ناله ای سرداد و بر زمین افتاد بیدار که شد دلش سر جایش بود .
اما پراز زخم هایی که مرحمی نداشتند.اشک چشمانش را نمناک کرد و به یاد کودک افتاد او را در کنار خود دید . خوب که به آن نگریست متوجه شد که آن کودک شبیه خودش است ازاو پرسید که این قلب را کجا پیدا کردی ،
کودک آرام جواب داد در راه می گذشتم تو را دیدم که غرق درصورتی زیبا قلبت را به صاحب آن می دادی .
وقتی او قلب تو را گرفت تو را ترک کرد من نیز به دنبال او رفتم چندین گام بیشتر بر نداشته بود که قلبت را بر زمین انداخت و قلب دیگری را در دست گرفت .
وقتی که قلب تو بر زمین افتاد هر رهگذری که عبور می کرد پا بر روی آن می گذاشت تا این که رفت و آمد ها تمام شد و من توانستم آن را از زیر پا ها و از روی زمین بردارم .
او که حالا به یادش آمده بود که دلش را کجا گم کرده است .
نگاهی به قلبش انداخت وبا خود عهد بست که دیگر دلش را به هر رهگذری نسپارد .
الا خدا که عشق فقط از برای خداست. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 14:30 توسط ََُُّّّمریم و نگین |
|
|
در آغوشم بگیر امشب, من از کابوس می ترسم
نذار بارونی شم, بارون!, از اقیانوس می ترسم
بازم از چشمت افتادم, برو این آخرین درسه
نبر رویات و از خوابم, دلم تنهایی می ترسه
نگو باید خودم باشم, بمونم بی تو با هزیون
کمک کن نازنین من, گرفتاره دل مجنون
نگو رسم زمون اینه, گلاب و آب و آیینه
نرو تنها می شم بی تو, بری هر لحظه نفرینه
خودم دیدم خودم خواستم, خودم کور شم الهی زود
خودم گفتم هوای تو, هوای پر کشیدن بود
نذار تنها بشم امشب, بغل کن آرزوهامو
ندیدم چیزی از امروز, بساز دنیای فردامو |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 15:18 توسط ََُُّّّمریم و نگین |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 14:13 توسط ََُُّّّمریم و نگین |
|
|
به او بگوييد .............!!!
لااقل اگر روزي پرسيد پس بگوييد به او : عشق همان بود كه من به او مي ورزيدم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 13:54 توسط ََُُّّّمریم و نگین |
|
|
اين قفسه سينه که می بينی يه حکمتی داره. خدا وقتی آدمو آفريد سينه اش قفسه نداشت. يه پوست نازک بود رو دلش. يه روز آدم عاشق دريا شد. اونقدر که با تموم وجودش خواست تنها چيز با ارزشی که داره بده به دريا. پوست سينه شو دريد و قلبشو کند و انداخت تو دريا. موجی اومد و نه دلی موند و نه آدمی. خدا... دل آدمو از دريا گرف و دوباره گذاشت تو سينش. آدم دوباره آدم شد. ولی امان از دست اين آدم. دو روز بعد آدم عاشق جنگل شد. دوباره پوست نازک تنشو جر داد و دلشو پرت کرد ميون جنگل. باز نه دلی موند و نه آدمی. خدا ديگه کم کم داشت عصبانی ميشد. يه بار ديگه دل آدمو برداشت و محکم گذاشت تو سينه اش. ولی مگه اين آدم, آدم می شد. اين بار سرشو که بالا کرد يه دل که داش هيچی با صد دلی که نداش عاشق آسمون شد. همه اخم و تخم خدا يادش رفت و پوست سينه شو جر داد و باز دلشو پرت کرد ميون آسمون. دل آدم مثه يه سيب سرخ قل خورد و قل خورد و افتاد تو دامن خدا. نه ديگه... خدا گفت... اين دل واسه آدم ديگه دل نمی شه. آدم دراز به دراز چش به آسمون رو زمين افتاده بود. خدا اين بار که دل رو گذاشت سرجاش بس که از دست آدم ناراحت بود يه قفس کشيد روش که ديگه آها ديگه... بسه. آدم که به خودش اومد ديد ای دل غافل... چقدر نفس کشيدن واسش سخت شده. چقدر اون پوست لطيف رو سينش سفت شده. دست کشيد به رو سينشو وقتی فهميد چی شده يه آهی کشيد همچين که از آهش رنگين کمون درست شد. و اين برای اولين بار بود که رنگين کمون قبل از بارون درست شد. بعد هی آدم گريه کرد هی آسمون گريه کرد. روزها و روزها گذشت و آدم با اون قفس سنگين خسته و تنها روی زمين سفت خدا قدم می زد و اشک می ريخت. آدم بيچاره دونه دونه اشکاشو که می ريخت رو زمين و شکل مروارید می شد برمی داشت و پرت می کرد طرف خدا تو آسمون. تا شايد دل خدا واسش بسوزه و قفسو برداره. اينطوری بود که آسمون پر از ستاره شد. ولی خدا دلش واسه آدم نسوخت که خلاصه يه شب آدم تصميم خودشو گرفت. يه چاقو برداشت و پوست سينشو پاره کرد. ديد خدا زير پوستش چه ميله های محکمی گذاشته... دلشو ديد که اون زير طفلکی مثه دل گنجشک می زد و تالاپ تولوپ می کرد. انگشتاشو کرد زير همون ميله ای که درست روی دلش بود و با همه زوری که داش اونو کند. آخ... اونقد دردش اومد که ديگه هيچی نفهميد و پخش زمين شد. .... خدا ازون بالا همه چی رو نيگا می کرد. دلش واسه آدم سوخت. استخونو برداشت و ماليد به دريا و آسمون و جنگل. يهو همون تيکه استخون روی هوا رقصيد و رقصيد. چرخيد و چرخيد. آسمون رعد زد و برق زد. دريا پر شد از موج و توفان و درختای جنگل شروع کردن به رقصيدن. همون تيکه استخون يواش يواش شکل گرفتو شد و يه فرشته٬ با چشای سياه مثه شب آسمون٬ با موهای بلند مثه آبشار توی جنگل٬ اومد جلو و دست کشيد روی چشای بسته آدم. آدم که چشاشو باز کرد اولش هيچی نفهميد. هی چشاشو ماليد و ماليد و هی نيگا کرد. فرشته رو که ديد با همون يه دل که نه با صد تا دلی که نداشت عاشقش شد. همون قد که عاشق آسمون و دريا و جنگل شده بود. نه... خيلی بيشتر. پاشد و فرشته رو نيگا کرد. دستشو برد گذاشت روی دلش همونجا که استخونشو کنده بود. خواست دلشو دربياره و بده به فرشته. ولی دل آدم که از بين اون ميله ها در نميومد. بايد دوسه تا ديگه ازونا رو هم ميکند. تا دستشو برد زير استخون قفس سينش فرشته اروم اروم اومدجلو. دستاشو باز کرد و آدمو بغل کرد. سينشو چسبوند به سينه آدم.
آدم فرشته رو بغل کرد. دل آدم يواش و يواش نصفه شد و آروم آروم خزيد تو سينه فرشته خانوم. فرشته سرشو آورد بالا و توی چشای آدم نيگا کرد. آدم با چشاش می خنديد. فرشته سرشو گذاش رو شونه آدم و چشاشو بست. آدم يواشکی به آسمون نيگا کرد و از ته دلش دست خدا رو بوسيد. اونجا بود که برای اولين بار دل آدم احساس آرامش کرد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 13:52 توسط ََُُّّّمریم و نگین |
|
|
دستای گناهکارمونو بالا ببریم و خالصانه برای آمدنش دعا کنیم
ما معتقدیم که عشق سر خواهد زد
(آقا جون التماس دعا)... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 22:42 توسط ََُُّّّمریم و نگین |
|
|
هر که خوبی کرد زجرش میدهند
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 18:17 توسط ََُُّّّمریم و نگین |
|
|
این بازار نامردی به دنبال چه می گردی؟ ..... نمی یابی نشان هرگز تو از عشق و جوانمردی ...... برو بگذر از این بازار ، از این مستی و طنازی ..... اگر چون کوه هم باشی در این دنیا تو می بازی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 18:14 توسط ََُُّّّمریم و نگین |
|
|
من در ابتدا می اندیشم.که ناگهان تو را یافته ام.ناگهان تو را پیدا کردم.ولی چه خیال دردناکی. تو را هنوز نیافته ام به من فرصتی ده.برای نو شدن.من تو را راندم ولی در میان هق هقم گم شدم نمیدانم چرا زمان نمیگذرد.عقربه ها رام شده اند و اشکهایةةم مانع گذر ثانیه ها کمی از تنهایی چشمهایت به آسمانم بیا.در میان هق هقم مرا در آغوش بگیر عشق من مرا دریاب.راهی نشانم ده *** دیشب ناباورانه تصمیم گرفتم ولی از سرزنش دلم رهایی ندارم.دوسش دارم.بدون او نمیتونم خدایا تو یا راهی جلوی پام بذار.در میان تاریکی گمم
ساده بايد گفت
بي کنايه , بي نياز از واژه ها
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 13:7 توسط ََُُّّّمریم و نگین |
|
|
مي خوام تو رو که باشي جون بدي تا نميرم عزيز هم ترانه تو واژه ها اسيرم مي خوام تو رو که باشي تو دم دمه نفس هام تو لحظه هاي دردم محکم بگيري دستام مي خوام تو رو که باشي حتي اگه نباشم حتي اگه تو رويا خيال رفته باشم مي خوام تو رو که باشي گم بشي تو وجودم حتي وقتي نبودي من عاشق تو بودم از من بخواه که باشم کم نيارم تو دستات پر پر بشم تو حس خواب لطيف چشمات از من بخواه که باشم بودني رنگ موندن حست کنم تو رگهام عين ترانه خوندن
تو لحظه هام بموني تا دم دماي آخر
اگه يه روز بميرم رو شونه تو باشم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 20:28 توسط ََُُّّّمریم و نگین |
|
|
اگه عمرم یه نفس بود
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 13:25 توسط ََُُّّّمریم و نگین |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 13:23 توسط ََُُّّّمریم و نگین |
|
|
دعايي براي بيابان كنيد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 13:10 توسط ََُُّّّمریم و نگین |
|
|
گفتم : تو شـیرین منی. گفتی : تو فرهـادی مگر؟ گفتم : خرابت می شـوم. گفتی : تو آبـادی مگـر؟ گفتم : ندادی دل به من. گفتی : تو جان دادی مگر؟ گفتم : ز کـویت مـی روم. گفتی :تو آزادی مگـر؟ گفتم : فراموشم مکن. گفتی : تو در یادی مگر؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 13:9 توسط ََُُّّّمریم و نگین |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 12:58 توسط ََُُّّّمریم و نگین |
|
|
خالیام ! خالی از آواز ، خالی از جرأتِ پرواز ای غزلترین ترانه ! منُ از اَزَل بیاغاز
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 12:57 توسط ََُُّّّمریم و نگین |
|
|
شبا تو تمام شهر دو تا دريچه روشنه |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 12:53 توسط ََُُّّّمریم و نگین |
|
|
بی تو بودن کار من نیست، تا دلت نرفته برگرد... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 18:27 توسط ََُُّّّمریم و نگین |
|
|
خدایا کفر نمیگویم،
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 18:24 توسط ََُُّّّمریم و نگین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دست ، دست دو تا دست ، دو دست عاشقانه / دو دست پاک و پرمهر ، یه حس صادقانه
|
| آرشیو موضوعی |
|
حرف دل |
|
RSS
|