![]() |
![]() |
|
| عاشقانه ها-دل نوشته ها-شعر و ...حرفای ناگفته |
|
اول آبى بود اين دل، آخر اما زرد شد
رعد و برقى زد ولى رگبار برگ زد شد
آه، اين آيينه کى غرق غبار و گرد شد؟
هر چه از هر چيز و هر ناچيز دورى کرد، شد
هر چه مى پنداشت درمان است، عين درد شد
پس چرا از پشت سر خنجر زد و نامرد شد؟
يک نظر روى تو را ديد و حواسش پرت شد
ناگهان اين اتفاق افتاد؛ زوجى فرد شد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 15:48 توسط ََُُّّّمریم و نگین |
|
|
در انتظار تو
........!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 15:47 توسط ََُُّّّمریم و نگین |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 15:46 توسط ََُُّّّمریم و نگین |
|
|
پيش از اينها فكر ميكردم خدا |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 15:45 توسط ََُُّّّمریم و نگین |
|
|
خدا مشتی خاک را بر گرفت. می خواست لیلی را بسازد، از عشق خود در آن دمید و لیلی پیش از آن که با خبر شود عاشق شد. اکنون سالیانی است که لیلی عشق می ورزد، لیلی باید عاشق باشد. زیرا خداوند در آن دمیده است و هرکه خدا در آن بدمد، عاشق می شود.
دانه ها عاشق بودند، بی تاب بودند، توی انار جا نمی شدند. انار کوچک بود، دانه ها بی تابی کردند، انار ناگهان ترک برداشت. خون انار روی دست لیلی چکید. لیلی انار ترک خورده را خورد ، اینجا بود که مجنون به لیلی اش رسید.
لیلی می دانست که مجنون نیامدنی است، اما ماند، چشم به راه و منتظر، هزار سال.
خدا درخت ریشه دار را آب داد، درخت بزرگ شد، صدها شاخه، هزاران برگ، ستبر و تنومند.
لیلی! زندگی کن اگر لیلی بمیرد، دیگر چه کسی لیلی به دنیا بیاورد؟ چه کسی گیسوان دختران عاشق را ببافد؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 15:45 توسط ََُُّّّمریم و نگین |
|
|
و از بودنت بيشتر!!! نداشتن تو ويرانم ميكند... و داشتنت متوقفم!!! وقتي نيستي كسي را نمي خواهم. و وقتي هستي" تو را" می خواهم. رنگهايم بي تو سياه است ،و در كنارت خاكستري ام خداحافظي ات به جنونم مي كشاند... و سلامت به پريشانيم!؟! بي تو دلتنگم و با تو بي قرار.... بي تو خسته ام و با تو در فرار... در خيال من بمان از كنار من برو من خو گرفته ام به نبودنت
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 15:44 توسط ََُُّّّمریم و نگین |
|
|
گيرم هواى پرزدنم هست، بال كو
چشم و دلى براى تماشا و فال كو
آن برگ هاى سبز سرآغاز سال كو
حال سؤال و حوصله قيل و قال كو
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 15:42 توسط ََُُّّّمریم و نگین |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 15:41 توسط ََُُّّّمریم و نگین |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 15:40 توسط ََُُّّّمریم و نگین |
|
|
نمی دانست دلش را کجا گم کرده است . تنها احساس خوش را به یاد داشت. احساسی که تابه حال نداشته است .
گیج و مبهوت به دنبال دلش می گشت به هرکجا که میرسید می پرسید .
هرکجا که احساس می کرد دلش آنجا باشد سر کشید .
اما هیچ نیافت .نا امید راه خانه را در پیش گرفت. نگاهش را لحظه ای از زمین جدانمیکرد .
دلش را در زمین می جست با خودمی گفت :شایدکه لحظه ای غفلت کرده و آن را برزمین انداخته باشم .
وای برمن اگر این چنین شده باشد وای بر من که حالا هزاران جای پابر رویش نقش بسته است .
دراین افکاربودکه صدایی او را متوجه خود کرد وقتی که سربه سوی صدا برگرداند کودکی را دید که قلبی زخمی در دستانش می تپد .
ناله ای سرداد و بر زمین افتاد بیدار که شد دلش سر جایش بود .
اما پراز زخم هایی که مرحمی نداشتند.اشک چشمانش را نمناک کرد و به یاد کودک افتاد او را در کنار خود دید . خوب که به آن نگریست متوجه شد که آن کودک شبیه خودش است ازاو پرسید که این قلب را کجا پیدا کردی ،
کودک آرام جواب داد در راه می گذشتم تو را دیدم که غرق درصورتی زیبا قلبت را به صاحب آن می دادی .
وقتی او قلب تو را گرفت تو را ترک کرد من نیز به دنبال او رفتم چندین گام بیشتر بر نداشته بود که قلبت را بر زمین انداخت و قلب دیگری را در دست گرفت .
وقتی که قلب تو بر زمین افتاد هر رهگذری که عبور می کرد پا بر روی آن می گذاشت تا این که رفت و آمد ها تمام شد و من توانستم آن را از زیر پا ها و از روی زمین بردارم .
او که حالا به یادش آمده بود که دلش را کجا گم کرده است .
نگاهی به قلبش انداخت وبا خود عهد بست که دیگر دلش را به هر رهگذری نسپارد .
الا خدا که عشق فقط از برای خداست. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 14:30 توسط ََُُّّّمریم و نگین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دست ، دست دو تا دست ، دو دست عاشقانه / دو دست پاک و پرمهر ، یه حس صادقانه
|
| آرشیو موضوعی |
|
حرف دل |
|
RSS
|