تبليغاتX
برات حرفای ناگفته دارم...
عاشقانه ها-دل نوشته ها-شعر و ...حرفای ناگفته


بذار يواش شروع کنم. سلام گلم، هم نفسم
آرزوهام راضي شدن، ديگه بهت نميرسم


گفتم چيا گفتي بهم، گفتي که: "آينده داري
دنيا همش عاشقي نيست، خنده داري، گريه داري."


گفتم که گفتي: "من باشم، به لحظه هات نميرسي."
به قول دل، شايد دلت گرو باشه پيش کسي
!


خلاصه گفتم که چشات، قصد رسيدن نداره
رؤياها کاله و دسات، خياله چيدن نداره


گفتم که گفتي زندگيت غصّه داره، سفر داره
هم واسه من، هم واسه تو، با هم بودن خطر داره


گفتم تو گفتي: "رؤياها، مال شباي شاعراس
شهامتو کسي داره، که شاعر مسافراس


مسافرا اون آدمان، که با حقيقت ميمونن
تلخياشو خوب ميچشن، غصّه هاشو خوب ميدونن."


گفتم فقط ميخواي واست، يه حس محترم باشم
عاشقيمو قايم کنم، تو طالع تو کم باشم
!!


گفتم که گفتي: "ما دو تا، به درد هم نميخوريم
ولي يه جا مثل هميم، هر دومون از قصّه پريم."


گفتم تو گفتي: "ميتونيم، يادي کنيم از هم ديگه
اما کسي به اون يکي، ليلي و مجنون نميگه."


گفتم تو گفتي: "سهممون، از زندگي جدا جداس
حرف تو رو چشم منه، اما اينام دست خداس!"


هرچي که تو گفته بودي، گفتم به دل بي کم و بيش
حال خودم؟ نه راه پس مونده برام، نه راه پيش


اين حرفاي خودت بوده، از من ديوونه تر ديدي؟!
اصلاً نگفتم اينا رو، خودت ديدي يا شنيدي


دلم که حرفاتو شنيد، اوّل که باورش نشد
ولي نه، بهتره بگم، نفهميدش، سرش نشد


يه جوري مات و غم زده، فقط به دورا خيره شد
رنگ از رخش... نه، نپريد، شکست و مرد و تيره شد..


بلور رؤياهام ولي، چکيد مثه خواب تگرگ
آرزوهام از هم پاشيد، رسيد ته کوچه مرگ..


راستش ازم چيزي نموند، به جز همين جسم ظريف
خوب ميدوني چي ميکشه، غريب تو خونه حريف


نگي چرا نوشته هام، لطيف و عاشقونه نيست..
رؤيا و آرزوم که هيچ، حتي دل ديوونه نيست


زيبا بايد تنهائي من، اين نا مه رو سيا کنم
رسم گذشته ها ميگه، بايد به تو نيگا کنم


حرفاتو گفتم به خودت، ببيني راستي تو زدي؟!
اصلاً توي ذات تو هست؟! يه همچي چيزي بلدي؟!


اگر تو بيداري بودي، بشين، ميادش خبرم
اگر نگفتي بنويس، من ميخوام از خواب بپرم


دوست دارم چه توي خواب، چه توي مرگ و بيداري..
فداي يه تار موهات، که تو منو دوست نداري!


مواظب آدما باش، زندگي گرگه زيبا جون
خداي رؤياي منم، هنوز بزرگه زيبا جون


 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 14:13  توسط ََُُّّّمریم و نگین | 

به او بگوييد .............!!!


هيچ بادي نتوانست پيغام مرا پشت دل او ببرد

لااقل اگر روزي پرسيد

 
در مورد عشق

 پس بگوييد به او :

عشق همان بود كه من به او مي ورزيدم 

 


 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 13:54  توسط ََُُّّّمریم و نگین | 

اين قفسه سينه که می بينی يه حکمتی داره. خدا وقتی آدمو آفريد سينه اش قفسه نداشت. يه پوست نازک بود رو دلش.

يه روز آدم عاشق دريا شد. اونقدر که با تموم وجودش خواست تنها چيز با ارزشی که داره بده به دريا. پوست سينه شو دريد و قلبشو کند و انداخت تو دريا. موجی اومد و نه دلی موند و نه آدمی.

خدا... دل آدمو از دريا گرف و دوباره گذاشت تو سينش. آدم دوباره آدم شد. ولی امان از دست اين آدم.

دو روز بعد آدم عاشق جنگل شد. دوباره پوست نازک تنشو جر داد و دلشو پرت کرد ميون جنگل. باز نه دلی موند و نه آدمی.

خدا ديگه کم کم داشت عصبانی ميشد. يه بار ديگه دل آدمو برداشت و محکم گذاشت تو سينه اش. ولی مگه اين آدم, آدم می شد. اين بار سرشو که بالا کرد يه دل که داش هيچی با صد دلی که نداش عاشق آسمون شد. همه اخم و تخم خدا يادش رفت و پوست سينه شو جر داد و باز دلشو پرت کرد ميون آسمون. دل آدم مثه يه سيب سرخ قل خورد و قل خورد و افتاد تو دامن خدا.

نه ديگه... خدا گفت... اين دل واسه آدم ديگه دل نمی شه.

آدم دراز به دراز چش به آسمون رو زمين افتاده بود. خدا اين بار که دل رو گذاشت سرجاش بس که از دست آدم ناراحت بود يه قفس کشيد روش که ديگه آها ديگه... بسه.

آدم که به خودش اومد ديد ای دل غافل... چقدر نفس کشيدن واسش سخت شده. چقدر اون پوست لطيف رو سينش سفت شده. دست کشيد به رو سينشو وقتی فهميد چی شده يه آهی کشيد همچين که از آهش رنگين کمون درست شد. و اين برای اولين بار بود که رنگين کمون قبل از بارون درست شد.

بعد هی آدم گريه کرد هی آسمون گريه کرد. روزها و روزها گذشت و آدم با اون قفس سنگين خسته و تنها روی زمين سفت خدا قدم می زد و اشک می ريخت. آدم بيچاره دونه دونه اشکاشو که می ريخت رو زمين و شکل مروارید می شد برمی داشت و پرت می کرد طرف خدا تو آسمون. تا شايد دل خدا واسش بسوزه و قفسو برداره.

اينطوری بود که آسمون پر از ستاره شد.

ولی خدا دلش واسه آدم نسوخت که خلاصه يه شب آدم تصميم خودشو گرفت. يه چاقو برداشت و پوست سينشو پاره کرد. ديد خدا زير پوستش چه ميله های محکمی گذاشته... دلشو ديد که اون زير طفلکی مثه دل گنجشک می زد و تالاپ تولوپ می کرد.

انگشتاشو کرد زير همون ميله ای که درست روی دلش بود و با همه زوری که داش اونو کند. آخ... اونقد دردش اومد که ديگه هيچی نفهميد و پخش زمين شد.

....

خدا ازون بالا همه چی رو نيگا می کرد. دلش واسه آدم سوخت. استخونو برداشت و ماليد به دريا و آسمون و جنگل.

يهو همون تيکه استخون روی هوا رقصيد و رقصيد.

چرخيد و چرخيد.

آسمون رعد زد و برق زد.

دريا پر شد از موج و توفان و درختای جنگل شروع کردن به رقصيدن.

همون تيکه استخون يواش يواش شکل گرفتو شد و يه فرشته٬ با چشای سياه مثه شب آسمون٬ با موهای بلند مثه آبشار توی جنگل٬ اومد جلو و دست کشيد روی چشای بسته آدم.

آدم که چشاشو باز کرد اولش هيچی نفهميد. هی چشاشو ماليد و ماليد و هی نيگا کرد. فرشته رو که ديد با همون يه دل که نه با صد تا دلی که نداشت عاشقش شد. همون قد که عاشق آسمون و دريا و جنگل شده بود. نه... خيلی بيشتر.

پاشد و فرشته رو نيگا کرد. دستشو برد گذاشت روی دلش همونجا که استخونشو کنده بود. خواست دلشو دربياره و بده به فرشته. ولی دل آدم که از بين اون ميله ها در نميومد. بايد دوسه تا ديگه ازونا رو هم ميکند.

تا دستشو برد زير استخون قفس سينش فرشته اروم اروم اومدجلو. دستاشو باز کرد و آدمو بغل کرد.

سينشو چسبوند به سينه آدم.


خدا ازون بالا فقط نيگا می کرد با يه لبخند رو لبش.

آدم فرشته رو بغل کرد. دل آدم يواش و يواش نصفه شد و آروم آروم خزيد تو سينه فرشته خانوم. فرشته سرشو آورد بالا و توی چشای آدم نيگا کرد.

آدم با چشاش می خنديد.

فرشته سرشو گذاش رو شونه آدم و چشاشو بست. آدم يواشکی به آسمون نيگا کرد و از ته دلش دست خدا رو بوسيد.

اونجا بود که برای اولين بار دل آدم احساس آرامش کرد.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 13:52  توسط ََُُّّّمریم و نگین | 

گل سرخ قصمون با شبنم رو گونه هاش

دوباره دل داده بود به دست عاشقونه هاش

خونه ی اون حالا تو یه گلدون سفالی بود

جای یارش چقدر تو این غریبی خالی بود

یادش افتاد که یه روز یه باغبون دو بوته داشت

یه بهار اون دو تا رو کنار هم تو باغچه کاشت

با نوازش خورشید طلا قد کشیدن

قصشون شروع شد و همش به هم میخندیدن

شبنمای اشکشون از سر شوق و ساده بود

عکس دیوونگیشون تو قلب هم افتاده بود

روزای غنچه گیشون چقدر قشنگ و خوش گذشت

حیف لحظه هایی که چکید و مرد و برنگشت

گلای قصه ی ما اهالی شهر بهار

نبودن آشنا با بازی تلخ روزگار

فکر میکردن همیشه مال همن تا دم مرگ

بمیرن با هم میمیرن از غم باد و تگرگ

یه روز اما یه غریبه اومد و آروم و ترد

یکی از عاشقای قصه ی ما رو چید و برد

اون یکی قصه ی رفتن و باور نمیکرد

تا که بعدش چیده شد با دستای سرد یه مرد

گلای قصه ی ما عاشقای رنگ حریر

هر کدوم یه جای دنیا بودن و هر دو اسیر

هیچکی از عاقبت اون یکی با خبر نبود

چی میشد اگه توی دنیا قصه ی سفر نبود

قصه ی گلای ما حکایت عاشقیاس

مال یاسا ، پونه ها ، اطلسیا ، رازقیاس

که فقط تو کار دنیا دل سپردن بلدن

بدون اینکه بدونن خیلیا خیلی بدن

یکیشون حالا تو گلدون سفال خیلی عزیز

اون یکی برده شده واسه عیادت مریض

چقدر به فکر هم اما چقدر در به درن

اونا دیگه تا ابد از حال هم بی خبرن

روزگار تو دنیای ما قربونی زیاد داره

این بلاها رو سر خیلی کسا در میاره

بازیاش همیشه یک عالمه بازنده داره

توی هر محکمه کلی برگ و پرونده داره

این یه قانون شده که چه تو زمستون چه بهار

نمیشه زخمی نشد از بازیای روزگار

اگه دست روزگار گلای ما رو نمی چید

حالا قصه با وصالشون به آخر می رسید

ولی روزگار ما همیشه عادتش اینه

خوبا رو کنار هم میاره بعدم میچینه

کاش دلایی که هنوزم می تپن واسه بهار

در امون بمونن از باز یای تلخ روزگار

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 13:48  توسط ََُُّّّمریم و نگین | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
دست ، دست دو تا دست ، دو دست عاشقانه / دو دست پاک و پرمهر ، یه حس صادقانه

نوشته های پیشین
هفته دوم آبان 1388
هفته سوم مهر 1388
هفته دوم مهر 1388
هفته اوّل شهریور 1388
هفته چهارم مرداد 1388
هفته دوم مرداد 1388
هفته اوّل مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته سوم تیر 1388
هفته دوم تیر 1388
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته سوم فروردین 1388
هفته دوم اسفند 1387
هفته اوّل اسفند 1387
هفته دوم بهمن 1387
هفته دوم دی 1387
هفته چهارم آذر 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته دوم فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته سوم اسفند 1386
آرشیو موضوعی
حرف دل
پیوندها
بزرگتـــــــــــرین مرجع اس ام اس
جدیدتــــــــــرین اس ام اس ها
sms هاي عاشــــــــــقانه
بهار اشـــــــعـــار
صفا30 تی کرج
عشق پائیزی
۩۞۩ √عکس√جوک√مطالب جالب و خواندنی√SMS جدید ۩۞۩
عاشقانه های پرهام
فریاد عشق(نازنین)
پنجره ای رو به دل
'گروه علوم تربیتی
غروب جـنگ
::جایی برای با هم بودن::
غروب جنگ
دختر بهاری
مهــــمــــان دنیـــا
نیستش
فریاد عشق( عاشقانه های رامین)
عشق(ترنم)
(سرنوشت را كي مي توان از سر نوشت....)
پديده
انسان امروز
نفس تنهایی(منفرد)
دیدار ایرانیان
بچه هایی از دیار چهار محال بختیاری
عشقولانه ها
افزايش بازديد سريع
جدیدترین ها...
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

; خطاطي نستعليق آنلاين ;

فال عشق

** www.shereno.com **

با خانه

گروه :

2khali.blogfa.com

**

کد آهنگ

**