![]() |
![]() |
|
| عاشقانه ها-دل نوشته ها-شعر و ...حرفای ناگفته |
|
خود را شبي در آينه ديدم دلم گرفت
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:40 توسط ََُُّّّمریم و نگین |
|
|
گفتم كه رفتنت يه روز هر وقت كه بارون ميزنه گفتم بمون اون روز مياد گفتي اگه باهام باشي هر وقت كه بارون ميزنه وقتي رفتي همه دنيا رو سرم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:37 توسط ََُُّّّمریم و نگین |
|
|
نميدانم به جای كدامين واژه سكوت را جايگزين كرده ام و به جای كدامين غصه تمام رنج ها و دردها را در كوله بارم ذخيره كرده ام و با خود می برم، به هوای كدامين نگاه و كدامين ديدار چشم هايم را بسته ام و در جاده ای بی سر و ته زندگی قدم می گذارم تنها، در اين تنهايی عميقی كه به اندازه همه تنهايی خدا عميق است كه حتی دست های فرشته های خدا هم به آن نميرسد...!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:26 توسط ََُُّّّمریم و نگین |
|
|
سهم من است
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:23 توسط ََُُّّّمریم و نگین |
|
|
گفته بودند : بشکن ! اما اعتنایی نکرده بودم .... لرزش صدایت ، گلایه هایت ، حرفهای نگفته ات ... تکانم داد ! گفتم : دیگر رفیق نیست ! اما اینبار حرفه دلم بـا حرفه زبانم یکی نبود ! به خاطره تــــو ! به حرمت تمام روزها و شب های یادگاریمان ، به حرمت واژه رفیق ، به حرمت حرفهایت .....! گفتی : بشکن ! بـاشد رفـیـق ! این بار غــرورم را بـا تمام غــرور خودم ، خــرد می کنم... برگــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:18 توسط ََُُّّّمریم و نگین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دست ، دست دو تا دست ، دو دست عاشقانه / دو دست پاک و پرمهر ، یه حس صادقانه
|
| آرشیو موضوعی |
|
حرف دل |
|
RSS
|