تبليغاتX
برات حرفای ناگفته دارم...
عاشقانه ها-دل نوشته ها-شعر و ...حرفای ناگفته

 چشم ها
بازهم مرا يارى کنيد
تا در اين بازار سرتاسر
حراج عاشقى
بار يابم عشق ديرينه ى خود را
چشم ها
پلک بر هم بزنيد
تا غبار غم و اندوه دورى دوست
از نگاهم بپرد
روى دیوار قلبم قفسى ساخته ام از تنهایی
که عشقم در آن
پرپر مى زند.

ط§ظٹظ† ظ…ظ†ظ… (-:

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 18:7  توسط ََُُّّّمریم و نگین | 

با دیدگانی گریان شانه هایی خسته و دستانی لرزان


آمدنت را به انتظار نشسته ام


باشد تا به یاری شانه های مهربانت


خیل خستگیهایم را زمین بگذارم

 



+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 8:38  توسط ََُُّّّمریم و نگین | 

اول آبى بود اين دل، آخر اما زرد شد
آفتابى بود، ابرى شد، سياه و سرد شد


آفتابى بود، ابرى شد، ولى باران نداشت

رعد و برقى زد ولى رگبار برگ زد شد


صاف بود و ساده و شفاف، عين آينه

آه، اين آيينه کى غرق غبار و گرد شد؟


هر چه با مقصود خود نزديک تر مى شد، نشد

هر چه از هر چيز و هر ناچيز دورى کرد، شد


هر چه روزى آرمان پنداشت، حرمان شد همه

هر چه مى پنداشت درمان است، عين درد شد


درد اگر مرد است با دل راست رويارو شود

پس چرا از پشت سر خنجر زد و نامرد شد؟


سر به زير و ساکت و بى دست و پا مى رفت دل

يک نظر روى تو را ديد و حواسش پرت شد


بر زمين افتاد چون اشکى ز چشم آسمان

ناگهان اين اتفاق افتاد؛ زوجى فرد شد


 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 15:48  توسط ََُُّّّمریم و نگین | 


قطار مى رود


تو مى روى


تمام ايستگاه مى رود


و من چقدر ساده ام


که سال هاى سال

در انتظار تو


کنار اين قطار رفته ايستاده ام


و همچنان


به نرده هاى ايستگاه رفته


تکيه داده ام

........!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 15:47  توسط ََُُّّّمریم و نگین | 


وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما

چونان که بايدند
نه بايد ها
...
مثل هميشه آخر حرفم

و حرف آخرم را
با بغض مي خورم
عمري است
لبخند هاي لاغر خود را

در دل ذخيره مي کنم
:
باشد براي روز مبادا
!
اما

در صفحه هاي تقويم

روزي به نام روز مبادا نيست

آن روز هر چه باشد

روزي شبيه ديروز

روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما کسي چه مي داند ؟
شايد
امروز نيز روز مبادا باشد
!

وقتي تو نيستي

نه هست هاي ما

چونانکه بايدند
نه بايد ها
...

هر روز بي تو

روز مبادا است !

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 15:46  توسط ََُُّّّمریم و نگین | 

پيش از اينها فكر ميكردم خدا

خانه اي دارد ميان ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتي از الماس وخشتي از طلا

پايه هاي برجش از عاج وبلور


بر سر تختي نشسته با غرور


ماه برق كوچكي از تاج او


هر ستاره پولكي از تاج او


اطلس پيراهن او آسمان

نقش روي دامن او كهكشان

رعد و برق شب صداي خنده اش


سيل و طوفان نعره توفنده اش


دكمه پيراهن او آفتاب


برق تيغ و خنجر او ماهتاب


هيچكس از جاي او آگاه نيست

هيچكس را در حضورش راه نيست

پيش از اينها خاطرم دلگير بود

از خدا در ذهنم اين تصوير بود

آن خدا بي رحم بود و خشمگين

خانه اش در آسمان دور از زمين

بود اما در ميان ما نبود

مهربان و ساده وزيبا نبود

در دل او دوستي جايي نداشت

مهرباني هيچ معنايي نداشت

هر چه مي پرسيدم از خود از خدا

از زمين، از آسمان،از ابرها

زود مي گفتند اين كار خداست

پرس و جو از كار او كاري خطاست

آب اگر خوردي ، عذابش آتش است

هر چه مي پرسي ،جوابش آتش است

تا ببندي چشم ، كورت مي كند

تا شدي نزديك ،دورت مي كند

كج گشودي دست، سنگت مي كند

كج نهادي پاي، لنگت مي كند

تا خطا كردي عذابت مي كند

در ميان آتش آبت مي كند

با همين قصه دلم مشغول بود

خوابهايم پر ز ديو و غول بود

نيت من در نماز و در دعا

ترس بود و وحشت از خشم خدا


هر چه مي كردم همه از ترس بود


مثل از بر كردن يك درس بود


مثل تمرين حساب و هندسه


مثل تنبيه مدير مدرسه

مثل صرف فعل ماضي سخت بود

مثل تكليف رياضي سخت بود

تا كه يكشب دست در دست پدر

راه افتادم به قصد يك سفر

در ميان راه در يك روستا

خانه اي ديديم خوب و آشنا

زود پرسيدم پدر اينجا كجاست

گفت اينجا خانه خوب خداست
!

گفت اينجا مي شود يك لحظه ماند


گوشه اي خلوت نمازي ساده خواند

با وضويي دست ورويي تازه كرد

با دل خود گفتگويي تازه كرد

گفتمش پس آن خداي خشمگين


خانه اش اينجاست اينجا در زمين؟


گفت آري خانه او بي رياست

فرش هايش از گليم و بورياست

مهربان وساده وبي كينه است

مثل نوري در دل آيينه است

مي توان با اين خدا پرواز كرد

سفره دل را برايش باز كرد


مي شود درباره گل حرف زد


صاف و ساده مثل بلبل حرف زد


چكه چكه مثل باران حرف زد


با دو قطره از هزاران حرف زد

مي توان با او صميمي حرف زد


مثل ياران قديمي حرف زد


ميتوان مثل علف ها حرف زد

با زبان بي الفبا حرف زد

ميتوان درباره هر چيز گفت

مي شود شعري خيال انگيز گفت
....


تازه فهميدم خدايم اين خداست


اين خداي مهربان و آشناست


دوستي از من به من نزديك تر


از رگ گردن به من نزديك تر
….

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 15:45  توسط ََُُّّّمریم و نگین | 

خدا مشتی خاک را بر گرفت. می خواست لیلی را بسازد، از عشق خود در آن دمید و لیلی پیش از آن که با خبر شود عاشق شد.

اکنون سالیانی است که لیلی عشق می ورزد، لیلی باید عاشق باشد. زیرا خداوند در آن دمیده است و هرکه خدا در آن بدمد، عاشق می شود.


لیلی نام تمام دختران ایران زمین است، و شاید نام دیگر انسان واقعی !!!!


لیلی زیر درخت انار نشست، درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ ،گلها انار شدند، داغ داغ، هر اناری هزار دانه داشت.

دانه ها عاشق بودند، بی تاب بودند، توی انار جا نمی شدند. انار کوچک بود، دانه ها بی تابی کردند، انار ناگهان ترک برداشت.

خون انار روی دست لیلی چکید. لیلی انار ترک خورده را خورد ، اینجا بود که مجنون به لیلی اش رسید.


در همین هنگام خدا گفت: راز رسیدن فقط همین است، فقط کافیست انار دلت ترک بخورد.


خدا انگاه ادامه داد: لیلی یک ماجراست، ماجرایی آکنده از من، ماجرایی که باید بسازیش.


شیطان که طاقت دیدنه عاشق و معشوقی را نداشت گفت: لیلی شدن ، تنها یک اتفاق است، بنشین تا اتفاق بیفتد.


آنان که سخن شیطان را باور کردند، نشستند و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد.


اما مجنون بلند شد، رفت تا لیلی اش را بسازد ...


خدا گفت: لیلی درد است، درد زادنی نو، تولدی به دست خویشتن است


شیطان گفت: آسودگی ست، خیالی ست خوش.


خدا گفت: لیلی، رفتن است. عبور است و رد شدن.


شیطان گفت: ماندن است و فرو در خویشتن رفتن.


خدا گفت: لیلی جستجوست. لیلی نرسیدن است و بخشیدن.


شیطان گفت: لیلی خواستن است، گرفتن و تملک کردن


خدا گفت: لیلی سخت است، دیر است و دور از دسترس است


شیطان گفت: ساده است و همین جا دم دست است ...


و این چنین دنیا پر شد از لیلی هایی زود، لیلی های ساده ی اینجایی، لیلی هایی نزدیک لحظه ای.


خدا گفت: لیلی زندگی است، زیستنی از نوعی دیگر


چون سخن خدا بدینجا رسید ، لیلی جاودانی شد و شیطان دیگر نبود.


مجنون، زیستنی از نوعی دیگر را برگزید و می دانست که لیلی تا ابد طول می کشد.

لیلی می دانست که مجنون نیامدنی است، اما ماند، چشم به راه و منتظر، هزار سال.


لیلی راه ها را آذین بست و دلش را چراغانی کرد، مجنون نیامد، مجنون نیامدنی است.


خدا پس از هزار سال لیلی را می نگریست، چراغانی دلش را، چشم به راهی اش را...


خدا به مجنون می گفت نرود و مجنون نیز به حرف خدا گوش می داد.


خدا ثانیه ها را می شمرد، صبوری لیلی را.


عشق درخت بود، ریشه می خواست، صبوری لیلی ریشه اش شد.

خدا درخت ریشه دار را آب داد، درخت بزرگ شد، صدها شاخه، هزاران برگ، ستبر و تنومند.


سایه اش خنکی زمین شد، مردم خنکی اش را فهمیدند، مردم زیر سایه ی درخت لیلی بالیدند.


لیلی هنوز هم چشم به راه است چراکه درخت لیلی باز هم ریشه می کند.


خدا درخت ریشه دار را آب می دهد.


مجنون نمی آید، مجنون هرگز نمی آید. مجنون نیامدنی است، زیرا که درخت باز هم ریشه می خواهد.


لیلی قصه اش را دوباره خواند، برای هزارمین بار و مثل هربار لیلی قصه باز هم مرد. لیلی گریست و گفت: کاش این گونه نبود.


خدا گفت : هیچ کس جز تو قصه ات را تغییر نخواهد داد ،لیلی! قصه ات را عوض کن.


لیلی اما می ترسید، لیلی به مردن عادت داشت، تاریخ هم به مردن لیلی خو گرفته بود.


خدا گفت: لیلی عشق می ورزد تا نمیرد، دنیا لیلی زنده می خواهد.


لیلی آه نیست، لیلی اشک نیست، لیلی معشوقی مرده در تاریخ نیست، لیلی زندگی است.

لیلی! زندگی کن

اگر لیلی بمیرد، دیگر چه کسی لیلی به دنیا بیاورد؟ چه کسی گیسوان دختران عاشق را ببافد؟


چه کسی طعام نور را در سفره های خوشبختی بچیند؟


چه کسی غبار اندوه را از طاقچه های زندگی بروبد؟ چه کسی پیراهن عشق را بدوزد؟


لیلی! قصه ات را دوباره بنویس.


لیلی به قصه اش برگشت.


این بار نه به قصد مردن، بلکه به قصد زندگی.


و آن وقت به یاد آورد که تاریخ پر بوده از لیلی های ساده ی گمنام و ......

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 15:45  توسط ََُُّّّمریم و نگین | 


مي ترسم از نبودنت...

و از بودنت بيشتر!!!

نداشتن تو ويرانم ميكند...

و داشتنت متوقفم!!!

وقتي نيستي كسي را نمي خواهم.

و وقتي هستي" تو را" می خواهم.

رنگهايم بي تو سياه است ،و در كنارت خاكستري ام

خداحافظي ات به جنونم مي كشاند...

و سلامت به پريشانيم!؟!

بي تو دلتنگم و با تو بي قرار....

بي تو خسته ام و با تو در فرار...

در خيال من بمان

از كنار من برو

من خو گرفته ام به نبودنت

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 15:44  توسط ََُُّّّمریم و نگین | 


گفتى: غزل بگو! چه بگويم مجال كو
شيرين من، براى غزل شور و حال كو


پر مى زند دلم به هواى غزل، ولى

گيرم هواى پرزدنم هست، بال كو


گيرم به فال نيك بگيرم بهار را

چشم و دلى براى تماشا و فال كو


تقويم چارفصل دلم را ورق زدم

آن برگ هاى سبز سرآغاز سال كو


رفتيم و پرسش دل ما بى جواب ماند

حال سؤال و حوصله قيل و قال كو


 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 15:42  توسط ََُُّّّمریم و نگین | 



اگر سنگ،سنگ...
اگر آدمي ،آدمي است

اگر هر کسي جز خودش نيست
اگر اين همه آشکارا بديهي است

چرا هر شب و روز، هر بار
  به ناچار

هزاران دليل و سند لازم است،

که ثابت کند
:
تو توئي؟


هزاران دليل و سند،
که ثابت کند
...


با اين همه



اما

با اين همه

تقصير من نبود
که با اين همه
...
با اين همه اميد قبولي

در امتحان سادهْ تو رد شدم





اصلاً نه تو ، نه من
!
تقصير هيچ کس نيست





از خوبي تو بود

که من

بد شدم
!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 15:41  توسط ََُُّّّمریم و نگین | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
دست ، دست دو تا دست ، دو دست عاشقانه / دو دست پاک و پرمهر ، یه حس صادقانه

نوشته های پیشین
هفته دوم آبان 1388
هفته سوم مهر 1388
هفته دوم مهر 1388
هفته اوّل شهریور 1388
هفته چهارم مرداد 1388
هفته دوم مرداد 1388
هفته اوّل مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته سوم تیر 1388
هفته دوم تیر 1388
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته سوم فروردین 1388
هفته دوم اسفند 1387
هفته اوّل اسفند 1387
هفته دوم بهمن 1387
هفته دوم دی 1387
هفته چهارم آذر 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته دوم فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته سوم اسفند 1386
آرشیو موضوعی
حرف دل
پیوندها
بزرگتـــــــــــرین مرجع اس ام اس
جدیدتــــــــــرین اس ام اس ها
sms هاي عاشــــــــــقانه
بهار اشـــــــعـــار
صفا30 تی کرج
عشق پائیزی
۩۞۩ √عکس√جوک√مطالب جالب و خواندنی√SMS جدید ۩۞۩
عاشقانه های پرهام
فریاد عشق(نازنین)
پنجره ای رو به دل
'گروه علوم تربیتی
غروب جـنگ
::جایی برای با هم بودن::
غروب جنگ
دختر بهاری
مهــــمــــان دنیـــا
نیستش
فریاد عشق( عاشقانه های رامین)
عشق(ترنم)
(سرنوشت را كي مي توان از سر نوشت....)
پديده
انسان امروز
نفس تنهایی(منفرد)
دیدار ایرانیان
بچه هایی از دیار چهار محال بختیاری
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

; خطاطي نستعليق آنلاين ;

فال عشق

** www.shereno.com **

با خانه

گروه :

2khali.blogfa.com

**

کد آهنگ

**